تبليغاتX
آسمان هفتم

دلم می خواست:عشقم را نمی کشتند

صفای آرزویم را-که جون خورشید تابان بود- می دیدند.

چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند

گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند.

به باد نامرادی ها نمی دادند.

به صد یاری نمی خواندند

به صد خواری نمی راندند.

چنین تنها،به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند.

 

دلم می خواست،یک بار دگر او را کنار خویش می دیدم،

به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم،

دلم یک بار دیگر ،همچو دیدار نخستین ،

پیش پایش دست و پا می زد.

شراب اولین لبخند در جام وجودم ها وهو می کرد.

غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد،

دلم می خواست :دست عشق جون روز نخستین-

هستی ام را زیرورو می کرد!!!!!!!!!!!

 

"فریدون مشیری"

نوشته شده توسط مرضیه  در ساعت 19:45 | لینک  | 

خاک ...

تشنه....

حسرت...

.

.

.

.

.

.

من برگشتم هرچند با تمام وجود می خواستم بمانم!

کاش کمی هم به حرف دل من گوش می دادند!!

کاش بیست سال زودتر به دنیا می آمدم!!!






نوشته شده توسط مرضیه  در ساعت 19:52 | لینک  | 

تو را می خوانم کجایی؟

چرا صدای خسته مرا نمی شنوی؟

مگر من چه خواستم!!!!

 

 

 

آی،تو را می خوانم!!

به من نگاه کن!

مرا تنها مگذار!

 

 

 

می خواهم بیایم!

هرچند گنه کار

بگذار!!

 

 

 

 

اجازه بده پاک بیایم!

نوشته شده توسط مرضیه  در ساعت 19:30 | لینک  | 

امروز پیرزنی را دیدم که بر عصایش تکیه کرده بود و قدم می زد.

صبح بود .

آفتاب تازه بر پهنای خیابان تابیده بود.پیرزن خسته می رفت و زیر لب چیزی می گفت.

به دنبالش دویدم تا شاید بشنوم آنچه را که می گوید.

رفتم...

...

...

صدای لرزانش تنم را نیز لرزاند!!

ایستادم...

به خود نگاه کردم...

وای بر من که ...

 

پیرزن رفت.

عصایش را بر زمین می کوبید ...

رفت...

 

 

من ماندم با یک دنیا سوال ...

من ماندم با جمله پیرزن...

"اللهم عجل لولیک الفرج"


نوشته شده توسط مرضیه  در ساعت 12:36 | لینک  | 

پدر آمد.

اما خميده...

آمد ولي خسته..

 

اما چرا عمو نيامد؟؟

پدر تنها !!!!

 

نه...نه...!!!

 

پدر برو و به عمو بگو آب نمي خواهيم!!!

بگو بدون تو آب نمي خواهيم!

 

بگو سيرابيم!!!

 

پدر برو و به عموجان بگو بيايد!!!

.

.

.

.

.

.

.

.

و هيچگاه عمو نيامد!

نوشته شده توسط مرضیه  در ساعت 18:40 | لینک  | 

دوست دارم دوباره سکوت کنم...میان لبخند دیگران گم شوم...دوست دارم...دوست دارم امشب حافظ برایم از سکوت بگوید ...فال من سکوت باشد ...من سکوت سرد پاییزی را دوست دارم،

ای کاش زمستان هیچگاه فرا نمی رسید...آرامش باران ها و سردی بادهای پاییزی...

ای کاش میان برف ها گم شوم...  



(البته شعر زیر در دی ماه سال گذشته نیز در وبلاگم بوده....)

زمستان.(م.امید)

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،             سرها در گریبان است.

کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را.

نگه جزپیش پا را دید ،نتواند،

که ره تاریک ولرزان است.

و گر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛

که سرما سخت سوزان است.

 

 

نفس،کزگرمگاه سینه می آید برون،ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.

نفس کاین است ،پس دیگر چه داری چشم

ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

 

 

مسیحای جوانمرد من!ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد!

سلامت را تو پاسخ گوی ،در بگشای!

 

 

منم من ،میهمان هر شبت،لولی وش مغموم.

منم من،سنگ تیپاخورده ئ رنجور.

منم ،دشنام پست آفرینش ،نغمه ئ ناجور.

 

 

نه از رومم،نه از زنگم،همان بیرنگ بیرنگم.

بیا بگشای در ،بگشای ،دلتنگم.

حریفا!میزبانا!میهمان سال ماهت پشت در چون موج می لرزد.

 

تگرگی نیست ،مرگی نیست.

صدایی گر شنیدی ،صحبت سرما و دندان است.

 

 

من امشب آمدستم وام بگزارم.

حسابت را کنار جام بگزارم.

چه می گویی که بیگه شد،سحر شد ،بامداد آمد؟

فریبت می دهد،بر آسمان این سرخی بعد از سحر گه نیست.

حریفا!گوش سرما برده است این،یادگار سیلی سرد زمستان است.

و قندیل سپهر تنگ میدان،مرده یا زنده.

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ،پنهان است.

حریفا!رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ،درها بسته ،سرهادر گریبان ،دستها پنهان،

نفسها ابر،دلها خسته وغمگین،

درختان اسکلتهای بلور آجین.

زمین دلمرده،سقف آسمان کوتاه،

غبار آلوده مهر وماه،

زمستان است.

 

 

مهدی اخوان ثالث ،تهران ،دی ماه 1334


نوشته شده توسط مرضیه  در ساعت 18:1 | لینک  | 

سکوت



























...
نوشته شده توسط مرضیه  در ساعت 15:29 | لینک  |