تبليغاتX
آسمان هفتم

آسمان هفتم

ادبی

بهانه

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

"فاضل نظری"

+نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت23:23توسط مرضیه | |

باران می بارید...

تند می بارید

من و تو خیس شدیم

اشک هایم را زیر باران پنهان کردم و دوباره لبخندهای دروغین من

گاهی فکر می کنم تو بی خیال ترین آدم روزگاری

زیر باران با تو لبخند می زدم

کاش تنها یک نفر از قلب خسته من خبر داشت

کاش یک نفر بود تا دستهایش را بر شانه هایم می گذاشت

از تو دورم

دور

ذهنم بهم ریخته

من قدرتش را ندارم

من نمی توانم

من نمی توانم

دیگر این ترانه را بس کن

دستهایم قدرت نوشتن هم ندارد

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی

این را از من نگیر

من جز این فریاد های خاموش چیزی ندارم

رهایم نکن...

 

آی خط های سفید دفترم

دوستت دارم!!!!!!....

1 بهمن 1390

 

+نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت14:17توسط مرضیه | |

در غربت اگر کسی بماند ماهی

                                              گر کوه بود از او نماند کاهی

بیچاره غریب اگر چه ساکن باشد

                                                چون یاد وطن کند برآرد آهی

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت14:5توسط مرضیه | |

من در این سرزمین دور به دنبال تو می گردم

تو آرام راه می روی و قدم هایت را با آرمش بر می داری

من فکر می کردم تو همانی که دستهایم را خواهی گرفت  تا بگذرم از این ترانه های سخت...

اما نشد

من در این سرزمین دور تنهایم و بد دیدم . من تو را دیدم که پاهایت را بر دهانه چاهی گذاشتی و من فقط نظاره گر این داستان بودم..

نه

اکنون که به جای خالی ات نگاه می کنم می سوزم ،لیلا...کاش دستهایت را می بستم. نفس هایم به شماره افتاده... هق هق گریه ام  را آسمان شنید ولی نبارید

لیلا...

خدایا دستهایم را رها نکن...

کاش

من گناه کارم؟

+نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت13:29توسط مرضیه | |

دوباره شب جمعه شد

کاش بیایی تا چشمهایم کمی تقوا بگیرد!!!

+نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت0:18توسط مرضیه | |

اگر عشق را فرصتی بود

                                 عشق نمی شد

                                                         فاصله می شد!!

(فاصله یعنی علاقه)

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت23:54توسط مرضیه | |

ای ساربان آهسته ران که آرام جانم می رود

آن دل که با خود داشتم با دلستانم می رود

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت23:1توسط مرضیه | |